تبليغاتX
چهار فصل پاییزی

چهار فصل پاییزی

میترسم از روزی که این احساس ازم دورت کنه . . . . . .حس نیاز من به تو بیرحم و مغرورت کنه



و عشق

تنها عشق

تو را به گرمی یک سیب می کند مأنوس

و عشق

تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن . . .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 20:17  توسط علی خانی  | 

امروز یه کار از حسین غیاثی عزیز خوندم که خیلی زیبا بود و البته اروتیک ، یاد یکی از کارای قدیمی خودم افتادم ، گشتم و پیداش کردم ، فضای خاصی بود فضای سرایش این کار :


من بودم و یه شب
از یک غریزه پُر
چشمای سختگیر
لب های دیکتاتور

تسبیح نرمی ِ
گوشای تو به دست
ذکر لبت به لب
از بوی بوسه مست

رویای بودن و
اون ساق های نور
گلدون چرمی و
ابریشم بلور

دنیا اتاقمه
فانوس من یه ماه
رویای تخت من
بی تو پُر از گناه

با تو درون من
آتش ، درون یخ
بی تو یه پاکتِ
سیگار . . . نخ به نخ

دستای سرد من
از گونه تا گناه
با تو همش یه چیز
حتی به اشتباه

با تو به اشتباه . . .
حتی واسه گناه . . .
بی تو فقط یه چیز . . . :
وُدکا ، تو نور ماه

یک بوته از شراب
لبخند می زنه
روی سر توئه
یا صورتِ منه

آغوش خیستو
روی تنم بکش
می ریزم از خوشی . . .
اما بازم بکش

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 22:20  توسط علی خانی  | 

موجیم و وصل ما، از خود بریدن است
ساحل بهانه‌ای است، رفتن رسیدن است

تا شعله در سریم، پروانه اخگریم
شمعیم و اشک ما، در خود چکیدن است

ما مرغ بی پریم، از فوج دیگریم
پرواز بال ما، در خون تپیدن است

پر می‌کشیم و بال، بر پرده‌ی خیال
اعجاز ذوق ما، در پر کشیدن است

ما هیچ نیستیم، جز سایه‌ای ز خویش
آیین آینه، خود را ندیدن است

گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامشی
پاسخ همین تو را، تنها شنیدن است

بی درد و بی غم است، چیدن رسیده را
خامیم و درد ما، از کال چیدن است

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 12:29  توسط علی خانی  | 





اولين روز باراني را به خاطر داري؟
غافلگير شديم چتر نداشتيم خنديديم دويديم وبه شالاپ شلوپ هاي گل آلود عشق ورزيديم
دومين روز باراني چطور؟پيش بيني اش را کرده بودي چتر آورده بودي و من غافلگير شدم سعي مي کردي من خيس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خيس بود
و سومين روز چطور؟گفتي سرت درد مي کند و حوصله نداري سرما بخوري چتر را کامل بالاي سر خودت گرفتي و شانه راست من کاملا خيس شد.

ووووچند روز پيش را چطور؟به خاطر داري؟که با يک چتر اضافه آمدي و مجبور بوديم براي اينکه پين هاي چتر توي چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برويم...

فردا ديگر براي قدم زدن نمي آيم تنها برو..


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 16:46  توسط علی خانی  | 

سپرده بود به آوارگی عنانش را

غریبه ای که نمیگفت داستانش را

کلافه بود، به سیگار آخرش پک زد

وبعد خم شد و پر کرد استکانش را

شراب کهنه ی جوشیده در رگش جوشید

و شعله ور شد و سوزاند استخوانش را

-زیاده می نخوری ! شهر پاسبان دارد

 -که مرده شو ببرد شهر و پاسبانش را !

(نگاه صاحب میخانه بی تفاوت شد

اگرچه زیر نظر داشت میهمانش را ):

 

غریبه جای رد تازیانه اش میسوخت

غریبه حال بدی داشت، شانه اش میسوخت

به مرغ گمشده ی پرشکسته ای میماند

که پیش چشمانش آشیانه اش میسوخت

***

به رود خشک، به سرو خمیده ای میماند

به گنگ بی خبر خواب دیده ای میماند

غرور زخمی را سمت ماه تف میکرد

به گرگ بسته ی دندان کشیده ای می ماند

***

دوباره دستانش را دراز کرد، نشد

تمامی شب رازونیاز کرد،نشد

دوباره گمشده اش را ازآسمان میخواست

گلایه کرد نشد،اعتراض کرد نشد!

***

غریبه خاطره ی روشنی به یاد نداشت

میان تقویمش صفحه های شاد نداشت

تمام عمر درین شهر زندگی میکرد

تمام عمر به این شهر اعتماد نداشت...

***

ستاره ای شد و ازدست آسمان افتاد

پرنده ای شد و گم کرد آشیانش را

-دوباره پرکن!

(میخانه چی نگاهش کرد)

ندید اما لبخند ناگهانش را

بلند شد،وسط شعر چهارپایه گذاشت

و حلقه کرد به این بیت ریسمانش را...

***

صدای راوی در پیچ داستان گم شد

کلافه تر شد ... گم کرد قهرمانش را

-دوباره پر کن !

 نوشید...تا سحرنوشید

ونیمه کاره رها کرد داستانش را....

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 8:43  توسط علی خانی  | 

بارون دلم میخواد

هوا اما

مثل موهای دخترت

صافه . . . !

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 8:45  توسط علی خانی  | 

چشات آرامشی داره که تو چشمای هیچکی نیست

می دونم که توی  قلبت به جز من جای هیچکی نیست

چشات آرامشی داره  که دورم میکنه از غم

یه احساسی بهم میگه دارم عاشق میشم کم کم

 

تو با چشمای آرومت بهم خوشبختی بخشیدی

خودت خوبی و خوبی رو داری یاد منم میدی

تو با لبخند شیرینت بهم عشقو نشون دادی

تو رویای تو بودم که واسه من دست تکون دادی

 

از بس تو خوبی،  می خوام

باشی تو کل رویاهام

تا جون بگیرم با تو

باشی امید فرداهام

 

چشات آرامشی داره که پابند نگات میشم

ببین تو بازی چشمات دوباره کیش و مات میشم

بمون و زندگیمو با نگاهت آسمونی کن

بمون و عاشق من باش ، بمون و مهربونی کن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 15:53  توسط علی خانی  |